
بهــــار آمـــدنت

تصویرم را در قاب آینه ها
به تماشا نشسته ام...
یک آلبوم با جلد سبز
توی دستهایم ورق می خورد...
عکسها ی مات و کدر
به سمت چشمان من
خطی از آشنایی
ترسیم می کنند.
چراغهای لاله را
به یاد گذشته ها
روشن کرده ام
نور زردشان انعکاس می یابد
در چین و شکن پرده های حریر اطاق .
بوی عطر گلدانهای نرگس
مرا می برد به آغازین روزهای پاییز
فصل یادهای پر از رنگ و تصویر
که اینک روزهاست پایان یافته.
توی شومینۀ دیواری
هیزمها شعله ورند
و یک شال بافتنی
روی دستۀ صندلی کنار پنجره
به حال خود رها شده ...
من مانده ام و روزهایی که
هنوز نیامده ...
اما چگونه انتظار را
در گوش درختان فریاد کنم
وقتی خودم هنوز نمی دانم
تا بهار آمدنت
چند روز مانده !!!
پـــــی نــــــــــوشت:
روزگار ما را به بازی گرفته. زیاد اهمیتش ندهیم. اما نگذاریم برنده بازی شود...
دوست داشتن ، والا تر از عشق است

دفتر شعرهایم
همچنان کنار پنجره
نیمه باز مانده
و گاهی نسیم ، آنرا ورق می زند...
دارد باران می آید
و من در سکوت یک صبح مه آلود
دوباره محبّت را ،
خواهم ُسرود ...
بی تردید در باور من
واژۀ دوست داشتن
با عشق تفاوت خواهد داشت
وقتی می دانم
تو آرام هستی ومطمئن !
برای حضورت
صورتم را در آیینۀ دیواری
به تماشا نشسته ام
و دستهایم ، شاخه های گل میخک را
در گلدان بلور روی میز
گذاشته ...
تو خواهی آمد با یک چتر
تا همراهم شوی...
در خیابانی به وسعت پاییز
برای قدم زدنهایمان
زیر باران
...

پی نوشت:
دلم می خواهد سفر کنم به سرزمینی که مردمانش با محبت ، بیگانه نباشند.