نیمکت خاطرات و نوشته هایم

 

کوچه ها ساکت اند

و من ....

 چگونه می توانم عبور کنم

وقتی سایۀ تو

بر  روی هیچ دیواری نیست ؟!

بی تو انگار  چشمانم ، هوای گریه دارد

و دستانم  تنها مانده

 در غربت یک فاصله ....

می دا نم که در یک غروب پاییزی ،

 بی تردید خواهی آمد

 کنار دری که نیمه باز

 به انتظار  توست .

و لمس خواهی کرد

دستی را که از شوق دیدار

دقیقه ها ی ساعت دیواری را

 شماره کرده

 !

گلهای نیلوفر باغچه

تکیه بر داربست چوبی خانه ای داده اند

با یک پلاک قدیمی

که بر دیوارش نصب شده

  کوچۀ صفا ..

و من روی یک صندلی خالی نشسته ام

به انتظار روزی که

صدای قدمهایت

سکوت تنهایی ام را بشکند .

 ***

میان تمام خاطره هایم معلمی هست که در واقع منو کشف کرد.دبیر ادبیات بود و

فهمید ذوق نوشتن دارم . بالاترین نمر ۀ انشا مال من بود. یادم میاد اون بود  که

نا خود آگاه حسادت بقیه شاگردها رو به من جلب کرد . بعدها نوشتن برام

 عشقی شد که بی وفایی توش معنا نداشت. هنوزم به این عشق وفادارم چون

 هنوز هم دارم می نویسم با وجود مشکلی که برای چشمهام ایجاد کرده.

هنو زمی بینم  و هنوز حس می کنم نوشتن چقدر  آدم  رو آروم می کنه.

کتابها همراه همیشگیم بودند . شب هایی که خواندن را به خواب ترجیح دادم

شب های رویایی ام شدند. کتاب برایم  با ارزشترین چیزی بود که مالکیت تام

الاختیارشان را داشتم.

 

به من بگو کدام نگاه مهربان ،

اول بار مرا میخکوب یک نیمکت مدرسه کرد؟

بگو با کدامین کلام ، الفبای محبت را

در گوشهایم زمزمه کرد ،

و کدام کتاب و دفتر

گشوده شد بنام او ...

/ 41 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ونوس

مثله همیشه از همراهیت ممنون دوست گلم[قلب][ماچ][گل]

گیلار

سراسر آرامش...اهل کدام پائیزی که با دلم نسبت داری گلم

معصومه

ممنون از نظرت دوست خوبم. دکتر شریعتی اندیشمند بزرگی است که هرگز مانند او را نیافتم[گل]

سمانه

میشه یه خواهش کنم راستش خیلی نگران شدم.میخوام مشکلت بدونم.ناراحت نشی از سوالم اما میشه مشکل چشمات بگی؟[گل]

راحله

اسم پست اي دفعي منم نيمكته[چشمک]

ف

[گل][گل]

منصور

سلام اپیدم زوووود بیا گلم . مرسییییییییییی[ماچ] راستی اگه دووووووست داری من رو بانام قصه ی عشق لینک کن