برف

"شاید این پنجره ها، باز مرا می خوانند.

به زمستان زمین،

که صدای قدم برف،

 به آهستگی از کوچۀ ما، می گذرد...."

برف از دیشب مدام در هر حال باریدن است.گاهی قطع می شود و گاهی اگر دلش خواست مجددا شروع می کند  به باریدن.  بنظر من نشستن برف روی درختان کا ج، زیباترین منظرۀ  یک روز  پر خاطرۀ زمستانی است! وقتی از بالای یک برج و از پشت  پنجره  به پایین نگاه می کنید چه احساسی دارید؟ آیا سردی را می توانید  از پشت شیشۀ بخار گرفته  اطاق درک کنید؟احتمالا فقط می توانید  بگویید چه  منظرۀ زیبایی! فقط همین!

 

سرما را با تمام وجودم احساس می کنم ،از لبۀ کفش کهنه،  رطوبت برف داره  می رسه به پاهایم. با یک دستکش پاره و یک پاروی  چوبی ترک خورده دارم برفهای پشت بام خانه ای را پارو می کنم. بچه ها با لباسهای گرم و  پوتین تو کرک و دستکش دارند توی حیاط خانۀ ویلایی، آدم برفی درست می کنند . صدای خنده های شاد آنها  مرا به یاد بچه گی هایم می اندازد  !

با وجود کمبود هایی که داشتیم امّا می خندیدیم. زندگی برایمان در همان دو اطاق کوچک و گرم با بخاری  نفتی خلاصه می شد. خدا را شاکر بودیم. در کنار پدر و مادر بودن بزرگترین دلخوشی  ما بود. امّا زندگی همیشه یک جور نمی ماند ! حالا من اینجا هستم و دارم کودکی ام را با  این بچه ها مقایسه می کنم.  امّا باز هم می گویم  خدا را شکر...

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
سمانه ش

خدا جبران همه ی نداشته های من است.دکتر شریعتی مطلب جالبی بود.برایتان آرزوی شادی می کنم سمانه[گل][گل][گل]

رضا

مطالب خوب ومتنوعی داری[دست]

هادی

با تبادل لینک موافقی؟ منو به اسم `°?¤?(¯`...H...´¯)?¤?°` لینک کن ومنم تورو با اسم کمی منصفانه تر لینک میکنم اگر موافقی بهم بگو. بای تا های[خداحافظ]