بازگشتی دوباره

 

 

 

کنار لب هایم
تبسمی ُگل کرد
وقتی دانستم
برای بازگشت به خانه
بی تاب تر از منی ...
دوباره انگار
نیلوفر های باغچه
ُگل کرده اند
و پرده ها ی حریر
بوی باران گرفته !
می دانم که دستهایت
در تنهایی یک غربت
گرمایی نداشت
و بر شانه هایت
دستی به مهر
آویخته نبود.
این روزها
برای چشمان منتظرم
مسافری هستی
که قطارش تاخیر داشت
و خودش را در نیمکتی سرد
رها کرده بود...
حالا من
کنار نرده های ایستگاه
گوشهایم را چسبانده ام
به دیواری سیمانی
تا صدای قطاری را بشنوم
که از فرسنگ ها راه!
تو را دوباره
باز می گرداند!

 

قلم و کاغذ

رهایم نمی کنند

و بی حوصلگی

سنگ می اندازد

میان من و نوشتن...

کنار میز می نشینم

تا دوباره

از َسر خط بسُرایم

حکایت دلتنگی ها را

...

/ 0 نظر / 27 بازدید