یادها و خاطرات.....

 خاطراتم را

در گلدان بلور یادها گذاشته بو دم

و با اشکهایم آنها را آب می دادم

اما نمی دانستم 

زمان چرخی است که در سر راهش

تمامی گلها را

لگد کوب خواهد کرد .

 هنوز در یادم مانده روزی که آمدی و پیراهنی از تور آبی آسمانی برایم خریده بودی .

با شوق به مادر گفتی تنش کن. و من در آن لباس فرشته ای شدم با چشمانی سیاه

و مژگانی بلند که تنها دو بال کم داشتم. کاش هنوز کودک بودم  .

        

شعر هایم روزی ترانه ای خواهند شد

تا با نی لبک یک اسیر

آهنگ آزادی را سر  دهند

      

پی نوشت:امید گلی است که در شوره زار هم خواهد رویید .

آن را در قلبت بکار تا خداوند را شکر گذار باشی.

پی نوشت آخر »...خدا حافظ ....

/ 45 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یونس

سلام دوست عزیز خوبید؟ دیگه سری نمی زنید؟

بی تا

سلام امروز خوبی خوشی عزیزم [ماچ][بغل]

بی تا

سلام نه عضو نمیخواد بشی و آدرسش اینه http://img21.com/ وخیلی راحت و ممنون دوشنبه صبح عازمم وممنونم از لطقت ولی تا اونو روز میخوانم وبلاگها را هر کدام که به روز بشه [بغل][ماچ][قلب][لبخند]

ر

[گل][گل]

نورافشان

سلام هیچوقت نظرات پست جدیدت برا من وا نمی شه عجیبه کارت خیلی زیبا بود[گل]

نورافشان

باز هم که نمی شود در این نظرگاه شما نظر داد چاره کنید بانو کار زیبایی است .............................. آه چقدر دلم می خواست من برایت دست تکان می دادم ولی بانو نه دست نه تکان نه من ونه حتی خودت هیچکدام چاره ی این درد نیستم تنهایی در وجود ماست بانو این تمام لذت درون ماست نکند باز بروی نکند این چمدان کهنه را برداری خوشبختی در هیچ چمدانی جا نگرفت