آدم ها و پنجره

باخوددرتعارضی دایم هستم که زندگی مانند حباب در حال فرو پاشی است.  زیستن در من مرده و رفتن آرزوی من شده!بی هیچ اندوه پوزخند می زنم و بی هیچ درد ناله می کنم! راستی از عمر نوح ،خبری گزارش وار در فکر های بیمارسرایت کرده که چون مرگ یعنی پایان همه چیز! باید شتاب کرد در  یافتن اکسیر طول عمر.

 

کنار پنجره،روی تخت فنری، ملحفۀ سفیدی کشیده شده. زنی دارد گریه می کند!جای خالی انسانی که سفری را آغاز   کرده هنوز گرم است!گلهای توی گلدان روی میز دارند نفس می کشند! باز هم زندگی جریان دارد.

 

کنار پنجرۀ دوم،صدای فریاد تولّد.رسیدن به  مکانی که دوست اش نداری.اجباراً آمده ای تا انتظار بکشی رفتن را...

 

کنار پنجرۀ سوم،آدم ها لم داده اند روی مبل های نرمی که تشک هایش از پر قو پر شده!طرف انگاری تا ابد زنده خواهد ماند!روی میز چندین لب تاب و تلفن ثابت و فکس و تلفن همراه و وو...جلوش ریخته و مهّم نیست که در سرزمین اش چه می گذرد؟!فقط با یه تلفن میلیارد ها  دلار  و تومان را دارد جا بجا میکند.اگر جرات کردی حال اش را بپرسی، میگو ید چه حالی :،اینجا که جای زندگی نیست!

 

کنار پنجرۀچهارم،پسره داره به یک تکه نان دندون می زنه! روز هامی شه که یک غذای درست حسابی نخورده، پدر بازم دست خالی بر می گرده!از خجالت یک راست میره سراغ تشک و بالش پر شده از پارچه های لب قیچی خیاط محلّه.سقف ترک خورده منعکس میشه توی نگاهش!

 

کنار پنجرۀ پنجم، مرد داردبا خدا صحبت می کند .نم اشگ چشم هایش را خیس کرده. توی یک آپارتمان با همسر وفادار و صبورش سال هاست که زندگی آرامی را ادامه  می ده.خیلی پول داشته. امّا بیشترش را خرج آدم های  محتاج کرده .حالا داره از آفریدگار تشکر می کنه.نفس اش برای همۀ آنهایی که از او بهره بردندبرکته!

انسان های فقیر نعمتی هستند برای مردم بی نیاز.

اگر آنها نبودند چگونه می شد خدا را شناخت و

دوستش نداشت؟یاری به آنها درهای بهشت را می گشاید

و روزی را افزونی می بخشد.زندگی خاکی چند صباحی بیشتر نیست.

 

/ 1 نظر / 16 بازدید