خیال من همراه مولانا

          

چراغی بر داشته ،تا در تاریک شبی،راهی دیار شعر

 و کلام  شوم.

برای در یافت احساس مولانا ،کوچه های قونیه را در نَوردم

و با شمس تبریزعشق را تا ابد تقدیم جلال الدین  کنم.

 در گردش دایره وارو سماع درویشان از خود بی خود شده

و برای یافتن و رسیدن به معبود ، سراز پا نشناخته ،در نوای

 دف و نی ، حکایت جدایی را سر دادم!

 در عالم خیال، درویشی دستم بگرفت و  با اشارتی  به زمین ،

مرا  که در همراهی با  آنان ناتوان شده بودم به رفتن وادار کرد...

از رو یا به بیداری رسیدن و گشودن کتاب سراسرعشق سلطان قونیه،

مرا به تفکر واداشت که این پیر ژنده پوش چه کرده است با دل

پریشان او که اسیر ترین و عاشق ترین بر شمس تبریزی شده است.

 

پی نوشت :گفته اند که عشق کور است و بی منطق....

 

 

 

/ 26 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

[گل][گل][قلب][گل][گل][خداحافظ]

سمانه ش/کمی منصفانه تر سابق

[قلب][ماچ][ماچ][ماچ][قلب]

سمانه ش/کمی منصفانه تر سابق

[قلب][ماچ][ماچ][ماچ][قلب]

مونا

شعر قشنگی بود[لبخند]

Amirreza Zobeiri

خیلی‌ وبلاگ خوبی‌ داری.[دست] خیلی‌ مطالبش دل نشین، خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنید نظرتون بگید.[لبخند]

محسن

با پی نوشتت موافقم واقعا منطق نداره

ر-ف

خیلی زیبا و عرفانی بود[گل][گل]

طرقه

سلام. با دیدن نام مولانا مست میشوم و شیدا! چگونه خواهم بود آن روز که گنبد سبزش را از نزدیک ببینم! خیالش را در سر میپرورانم تا روزی که این خیال حقیقت شود! حقیقتی شیرین و به یاد ماندنی!