خاطرات

 

 

 

کودکی ها یم چه شا دما نه گذشت

در کنا ر پنجره ای که هر روز صبح

عبور زندگی را

به تما شا می نشستم

در نگا ه عا بران مهربا نی که

سلام ها یشا ن

رنگی از لبخند داشت .

 

 

اینجا کسی  ، خریدار دلهای شکسته نیست .

تنها خداوند است که آنرا ، به قیمت می خرد!

 

------

 همیشه می گفتی

با نگا ه هم می شود

از قلبت ، خبر بگیرم ...

امروز که ظا هرت فرق کرده

از پشت شیشه های تیره

چگونه می شود فهمید

 به آخر خط رسیده ای

یا هنوز هم

دوستم داری ؟

لطفا عینکت را بر دار

تا دوبا ره چشما نت

پا سخگوی سوالم با شند!

یادها ...

وقتی که  حضور داشتی ، فراموشم شده بود ،   منی هم وجود دارد.

حالا که نیستی  ، چه سخت است  کنا ر آمدن با ا ین ضمیر  !

 

پی نوشت : این روزها به علت بیماری حالم زیاد خوب نبود. بنابر این چند تا از

جدیدترین نوشته هایم را که برای گوگل پلاس قبلا فرستاده بودم انتخاب کردم

برای گذاشتن در این وبلاگم .

/ 0 نظر / 41 بازدید